از تيغ زهرآلود دژخيمى ستمگر

 محراب شد يادآور درياى احمر

ديگر چه كس داد ضعيفان را ستاند

 افتاد از پا آن امير دادگستر

شب باوران خورشيد را در خون كشيدند

خون گريه كن در سوگ او اى صبح باور

كو، آن كه بردوشش كشاند در دل شب

 قوت يتيم و دردمند و زار و مضطر

اى واى من ناراستان ديدى چه كردند

با راستين احياگر راه پيغمبر

از رويداد آن شب خونين عجب نيست

 گر خون ببارد ديده ها تا صبح محشر

از ماتم جانكاه او هر رادمردى

 دست مصيبت مى زند بر سينه و سر