در دلش جلوه اميد بتافت

با دو صد شوق بسويش بشتافت

گفت اي چشم و چراغ دل من

رفت بر باد دگر حاصل من

در دلم نيست دگر نور اميد

شوق و اميد زمن دست كشيد

با به من بانگ تو در خيمه رسيد

ديد زينب ز رخم رنگ پريد

آمدم با چه شتابي سويت

خواستم زنده ببينم رويت

سپه كوفه همه آماده

به تماشاي پدر ايستاده

شه روي نعش پسر افتاده

همه گفتند حسين جان داده

بي گمان جان پدر بر لب بود

آنكه جان داد بدو زينب بود