سپند کرد فلک اختران به مجمر مهر

بعارضش چو نظر کرد خال هندو را

که ناگهان زکمین منقذ لعین آمد

گرفته بود بکف تیغ آتشین خورا

نمود جلوه چو محراب کوفه، کرب بلا

خودش چوزادة ملجم علی شمرد او را

چو فرق شیرخدا ضرتبی به اکبر زد

نمود غرقه بخون طرة سمن سورا

خسوف کرد مه آسمان ببرج جمال

بسان مهر که بر ابر میکشد رو را

بصورتی که شفق ماه را احاطه کند

گرفت هاله صفت خون هلال ابرو را

غزال چین حرم شد شکار گرگ خطا

چونافه کرد بخون زلف عتبرین مو را

به بست بر رخش آبفرات و از خونش

گشود نهر چو شط فرات هر سو را

ضعیف گشت دل و رفت قوت جانش

فکند گردن اسب عقاب بازو را

که ای براق وفادار وقت معراج است

بسوی عرش چو رفرف بکن تک پورا

مرا به مسجد اقصی و قرب حق برسان

جدا مساز ز وصل خدا خدا جو را

شهی که خاک درش قاب قوس اوادنی است

کنم مقام خود احمد مثال انکو را

بهر طرف که نگه میکنم جز او نبود

نموده ورد زبان اینما تو لورا

بیاد قامت سروش مدام قمری دل

کشید نغمة یاهو و بانگ کوکورا

که بلکه بار دگر بنگرم بروی پدر

دمی نظر کنم آن سروقد و دلجو را

شود قتیل ره حق هر آنکه روز الست

بحق کعبه بلی حق دیده قالو را

بحال مادر زارم ترحمی بشتاب

بکف گرفته زنان بر دعا دو گیسو را

شها بعین عنایت بدیده جودی

شفا به بخش فدا آندو چشم جادو را