دید دشمن فاطمه جان علی است

بلکه با جانش نگهبان علی است

گفت باید جان حیدر را گرفت

از علی دخت پیمبر را گرفت

دید جان مرتضی پشت در است

از امام خویش هم تنها تر است

پای تا سر بغز و خشم و کینه بود

کینه هایش کینه دیرینه بود

بغز حیدر شعله ور در سینه داشت

سنگ بود و جنگ با آئینه داشت

سنگ و آئینه نمیدانم چه شد

آهن و سینه نمیدانم چه شد

آن قدر گویم که در بیت الولا

قل هو الله گشت از قرآن جدا

آرزوی حیدر آنجا کشته شد

هم پسر هم مادر آنجا گشته شد

بر گلستان ولایت تاختند

غنچه را با لاله پرپر ساختند

لاله زیر خار و خس افتاده بود

باغبان هم از نفس افتاده بود

طلم و طغیان تا قیامت زاده شد

این چنین مزد رسالت داده شد