پایان ندارد ابر خیس گریه هایش

غم می چکد از رد پای بی صدایش

بعد از نماز مغرب اینجا هیچ کس نیست

بوی غریبی می وزد وقت عشایش

می شد بیایی دردهای با وفا را

در لابه لای جمله کوفه میایش

دیوارهای سنگی آتش به دستان

افتاده به دنبال شکسته بالهایش

با التهابی حیدرانه جنگ می کرد

می آمد از کوچه ز خبرهای رسایش

یارب زیارت نامه می خواند دوباره

در پشت بام غصه کرب و بلایش

یک ماه آن سو تر سر چشم انتظاری

می بیند اما روی نیزه مقتدایش