شهادت در سنين نوجوانى عالمى دارد - حضرت مسلم ع

شهادت در سنين نوجوانى عالمى دارد

براى دوست جان دادن به سينه مرهمى دارد

به هفتاد و دو يار باوفاى كربلا سوگند

كنيم آن يار را يارى كه ياران كمى دارد

شديم آواره صحرا به عشق زاده زهرا

كه راه سُرخ پاك عاشقى پيچ و خمى دارد

براى آنكه بينى خود نشان التماس ما

بيا كه چشمه چشمان ما هم زمزمى دارد

نه بهر خود براى مادرت گرييم از آنكه

عدو در لحظه سيلى چه دست محكمى دارد

حسينا خون ما رنگين‏تر از طفلان زينب نيست

خوشا بر مادر ما كه چو زينب همدمى دارد

به ياد قاسم و عبداللَّه و شش ماهه نازت

رُخ شرمنده ما همچو لاله شبنمى دارد

اگر چه جسم ما كوچك ولى روح بزرگ ما

براى فرش زير پاى تو از خون يمى دارد

بيا اى دلبر بى‏سر كه در اين لحظه آخر

گلوى پاره ما بر تو خير مقدمى دارد

ندارد عاشقى عشق فراوانى كه ما داريم - حضرت مسلم ع

ندارد عاشقى عشق فراوانى كه ما داريم

ندارد هيچكس لبهاى عطشانى كه ما داريم

فداى آخرين لبخند ناز اصغرت گردد

سرِ از تن جدا و جسم بى‏جانى كه ما داريم

شهادت با اسارت سهم ما از كربلايت شد

خدا را شكر از اين حُسن پايانى كه ما داريم

مدينه مادرى در انتظار ماست برگرديم

ندارد كَس خبر از مام گريانى كه ما داريم

ندارد هيچ مهمان مسلمانى شبيه ما

ز غربت ميزبان نامسلمانى كه ما داريم

همين كه زد به روى ما نوا كرديم يا زهرا

رُخ ما شد سند بر عشق پنهانى كه ما داريم

سر ما را جدا سازد كه شايد جايزه گيرد

امان از قاتل بى‏رحم و ايمانى كه ما داريم

چون به کف حارث خنجر بگرفت - حضرت مسلم ع

چون به کف حارث خنجر بگرفت

این یک آن یک در بر بگرفت

این یک حارث و خنجر می دید

آن یکی رنگ برادر می دید

این یکی لب پی بدرود گشود

آن یکی گفت نگاهش بدرود

هر دو آغوش به هم بگشودند

لحظه ای در بغل هم بودند

هر دو از درج دهان در سفتند

لب گشودند و به قاتل گفتند

این ره و رسم پذیرائی نیست

کشتن طفل تماشایی نیست

این یکی گفت که مهمان توایم

آن یکی گفت سر خوان توایم

این یکی گفت که سوزان دل ما

آن یکی گفت مشو قاتل ما

این یکی گفت دین گونه مزن

آن یکی گفت بزن بر رخ من

این یکی گفت مزن بر رویش

آن یکی گفت رها کن مویش

این یکی گفت مکش در بر من

آن یکی گفت جدا کن سر من

کسی کو با بتی شیرین زبان همراز و همدم شد - حضرت مسلم ع

کسی کو با بتی شیرین زبان همراز و همدم شد

بغیر از حرف او از هر چه لب بر بست ابکم شد

فروبربست گوش جان زحرف این و آن چندان

که بر اسرار جانان از سروش غیب ملهم شد

براه دوست داد از شوق جان شد زنده جاویدان

ولی غمخوار جانان گشت و دیگر فارغ از غم شد

بصد و جد و طرب بگذشت از جان در ره جانان

بیک جان عاریت چشم و چراغ اهل عالم شد

زهستی در گذشت آنسان که خود شد مالک هستی

زخود بیگانه شد تا در حریم یار محرم شد

طلبکار از دل و جان گشت پیکان محبت را

 که تیر جانگزا در سینة او عین مرهم شد

نشان آدمیت خاکساری باشد و زاری

همه دانند آدم چونکه بود از خاک آدم شد

زنخل زندگی خرما تواند خورد تماری

که بردار وفاداری بمردی همچو میثم شد

نه هر کس بذل سازد سر بسرمال و منالش را

بعالم میتواند در سخاوت همچو حاتم شد

نه هر کس پنجه افرازد تواند ماه شق سازد

چو احمد خاتمی باید که او دارای خاتم شد

نه هر کس میتوان نائب مناب شاهدین گردد

که نتوان ذره شد خورشید و نه شبنم توان یم شد

کسی شایسته و لایق نباشد این کرامت را

مگر مسلم که در عالم باین منصب مسلم شد

بحکم شاهدین بر کوفه رفتن چون مصمم شد

بساط خرمی برچیده و ماتم فراهم شد

حرام اندر جهان گردید عیش و عشرت و شادی

چو او ساز سفر بنمود و آغاز محرم شد

بو صف قدر و جاه او همین بس کز همه یاران

پی تبلیغ فرمان حسین مسلم مسلم شد

به پیش اهل دانش چون که مسلم بود در رفعت

بمعراج شهادت از برای شاه مسلم شد

بفرد جان نثاری فرد بود از همکنان یکسر

که در ثبت شهادت از همه یاران مقدم شد

مزد بر ممکناتش افتخار اندر نسب کو را

حسین بن علی بن ابیطالب پسر عم شد

بمیزان خرد با ذره­ای از قدر و مقدارش

دو عالم را بسنجیدم بوزن ار ارز بی کم شد

ندانم پایة جاه و جلالش را ولی دانم

پی تعظیم پیش رفعتش پشت فلک خم شد

وجود او بود نه چنبر افلاک را مرکز

نوال جود او در قسمت ارزاق مقسم شد

امیری شیرگیری آنکه در رزم پلنگانش

بگاه صید شیر چرخ چون کلب معلم شد

قدر پیوسته هم پرواز شد از طایر تیرش

اجل با تیغ خون ریزش بروز رزم همدم شد

همانا تیغ در دستش بسان آتش سوزان

همانا نیزه بر دستش بسان مار ارقم شد

سراسر گر جهان دشمن فرو نگذاشتی یکتن

بیمدانی که پای عزم او در رزم محکم شد

میان فرق خصم و برق تیغش فرق نتواند

که حرف حرق برق تیغ او با فرق مدغم شد

عدو گردید یکدم جرعه نوش از ساغر تیغش

بکامش تا بروز حشر شهد زندگی سم شد

بهر کس صرصر تیغش  وزیدی میتوان گفتن

اگر از اهل جنت بود و اصل در جهنم شد

رخش جنت قدش طولی لبش کوثر دلش دریا

بهر عضوی ز سر تاپا بهشتی را مجسم شد

ولی با اینهمه جاه و جلال و قدرت و قوت

ذلیل کوفیان گردید توأم با دوصد غم شد

چو سوی کوفه شد بگرفت عهد بیعت از کوفی

و لیکن بستن و بشکستن آن عهد با هم شد

ببر باد صبا بر آن شه خوبان تو پیغامم - حضرت مسلم ع

ببر باد صبا بر آن شه خوبان تو پیغامم

بگو مسلم سلامی گفت باوی گو سرانجامم

اسیر و تشنه و خسته ، زغربت بس پریشانم

زخبت تیره مینالم که خوارم کرده در دامم

میا بر کوفه دیگر تو مکن ترک دیار دوست

دیار غربت افتادم کشیده مرگ بر بامم

غم زینب دلم خون کرده ناید کاش بر کوفه

چو دستم بسته شد دیدم زمحنت پر شده جامم

بزجر و مرگ تسلیمم زترس و عار بیزارم

بنامت فخر میکردم به بیند دشمن خامم

بدیدار تو مشتاقم زهر سویم بریزد غم

چنانم با تو مشغولم زیادم برده­ام نامم

در این شهرم نشد پیدا کسی از من خبر گیرد

برد یثرب سلام از من به پرسد حال ایتامم

بهر کس آشنا گفتم مرا خود دشمن جان شد

زخاطر خویشتن بردم بفکر آن دلارامم

بدیدم دشمن خونخوار وخواندم صفحه فکرش

کشد با زجر و صد خواری کشد بر شارع عامم

برم این حسرت دیدار را در دل دل خاکم

به حالم خاک هم سوزد چشد از تلخی کامم

بگو دیوانه نظمش کن شدم مظلوم در این شهر

که عالم باخبر گردد زافکار و ز اوهامم

درای کاروانی از بیابان عراق آید - حضرت مسلم ع

درای کاروانی از بیابان عراق آید

چو آه سرد معشوقی کزوبوی فراق آید

مگر این کاروان از نور چشم مصطفی باشد

 رود او سوی مرگ و مرگ او را در وثاق آید

همانا سرپرست کاروان شوری بسر دارد

بمعراج محبت احمد آسائی براق آید

اگر این کاروا نرا کربلا درخود دهد منزل

 شود فرش کفش عرش و نه افلاک رواق آید

صبا پیغام مسلم را ببر برشاه مظلومان

که از این کوفیان بی وفا بوی نفاق آید

بزیر تیغ دشمن گفت مسلم وقت جاندادن

  که میترسم حسینم سوی خلق بی تفاق آید

مرد را در بذل جان مردانگی پیدا شود - حضرت مسلم ع

مرد را در بذل جان مردانگی پیدا شود

هر که از جان بگذرد این رتبه را دارا شود

امتحان دوستی در زیر شمشیر بلاست

افتخار عاشقان از سود این سودا شود

هر که سرگردان بود چون کوبه چوگان محن

باز چون پر کار اندر جای پابرجا شود

لب معنی را کند هر صورت قرب اختیار

تا مقرّب در حریم قرب او ادنی شود

از خصیپ پارگین خاک و تن پوشد نظر

تا زدریائی برون پر لؤلؤ ولالا شود

شوره زار جسم وی از بارش ابر بلا

پر گل و پر سنبل و پر نرگس شهلا شود

اسفل و اعلائی ار در جنس جان و تن بود

دور چون آزادگان از اسفل و اعلا شود

جان بجانان میرسد از قابلیت بی سبب

ذره چون خورشید گردد، قطره کی دریا شود

همچو مسلم در جهان ، باید وجود قابلی

تا مگر نایب مناب زادة زهرا شود

چون حسین فرماندهی خواهد چنان فرمانبری

تا بجای پا زفرمانش بسر پویا شود

نیست ممکن گرچه مدح وی ولی از شوق

طبع باید از نو درثنایش مطلعی انشا شود

بر جلال و جاه مسلم گر کسی دانا شود

بر سپهر از پله مسلم توان بالا شود

روز رزم از کشتن و افکندن بدخواه وی

قابض الارواح را گم هر دوست و پا شود

کور مادرزاد از خاک قدومش غافل است

ورنه از این توتیا بیناتر از بینا شود

قصة فردوس سازد محو از لوح خیال

هر کرا در خاکپای کوی او مأوا شود

صدق اسلام و مسلمانی زمسلم بازپرس

تا محقق بر تو این صورت از آن معنی شود

هر که خواهد فرّ احمد با شکوه حیدری

این کرامت را در او بیند وزو جویا شود

خالق الاشیاء خلقش خواست تا پشت حسین

چون پیمبر از علی محکم بر اعدا شود

از کراماتش عجب نبود اگر از حکم او

منعکس اندر طبیعت خلقت اشیا شود

یافت از قرب حسین با حق تقرب آن جناب

قطره چون و اصل بدریا میشود دریا شود

از شهیدان جست سبقت در شهادت تا بحشر

کسوت السابقون بر قدر وی زیبا شود

ورنه با یک شهر دشمن در غریبی کس ندید

سر بکف در جانفشانی یکتن و تنها شود

داد در ذیحجه جان در کعبة کوی حسین

قطعه قطعه پیکرش از تیغ سر تاپا شود

هیچ مظلومی چو مسلم دیدة دوران ندید

تا بلند از رتبت وی رتبة اضحی شود

تشنه لب جان داد و میدانست گویا تشنه لب

برسنان رأس عزیز سید بطحا شود

همدمی بر سر نبودش تا زدست کوفیان

وقت جان دادن بوی از درد دل گویا شود

داشت با باد صبا این گفتگو در زیر تیغ

سوی گلزار جنان چون خواست ره پیما شود

کای صبا گر بگذری در ملک بطحا از وفا

با حسین بر گو چو احوال مرا جویا شود

ای پسرعم آرزو بسیار در دل داشتم

باردیگر دیده­ام از دیدنت بینا شود

بیخبر بودم که آخر از نفاق کوفیان

وعدة دیدار ما در محشر کبری شود

ترسم از بی تابی اطفال، بانگ العطش

شور محشر در زمین کربلا برپا شود

روسوی روم و فرنگ امامنه پا در عراق

چشم زینب ترسم از داغ تو خون پالا شود

بر زمین از تیشه بیداد ترسم سرنگون

نخل قد نوجوانان سهی بالا شود

دست عباس علمدار توترسم عاقبت بهر آب

از تن جدا چون شاخة طوبی شود

از برای آب ترسم کودک شمشاهه ات

چاک حلقومش ز پیکان در لب دریا شود

حیف می­آید مراکز داغ مرگ اکبرت

خم زبار محنت غم قامت لیلی شود

ترسم آخر پیکرت از بعد کشتن تا سه روز

عور و عریان بیکفن در دامن صحرا شود

ترسم از بی شرمی این کوفیان عهدسست

چادر و معجر ز فرق زینبت یغما شود

صامتا بر سر چه داری ترسم از این داستان

محشری چون روز محشر در جهان برپاشود

اى به تو از خالق داور سلام - شهادت امام باقر ع

اى به تو از خالق داور سلام

از لب جانبخش پيمبر سلام

اى پدر عالم هستى همه

نخل على يوسف فاطمه

شمس و قمر را به نسب اخترى

نسل امام از پدر و مادرى

اختر تابنده دانش تويى

بلكه شكافنده دانش توئى

عالم علم احد قادرى

باقرى و باقرى و باقرى

دانشى كل نقطه ‏اى از مكتبت

علم لِدُنى سخنى بر لبت

مدح تو از قول خدا در نبى است

خلق تو آيينه خلق نبى است

مام تو ريحانه بخل بتول

جابرت اورده سلام از رسول

اختر تابنده ماه رجب

مهر فروزنده ما رجب

شهر رجب را تو مهين كوكبى

ماه فروزان نخستين شبى

علم نهانى ز گلستان تو

پير خرد طفل دبستان تو

هر نفست باغ گلى از كمال

هر سخنت پاسخ صدها سوال

مهر رخت اى به على نور عين

بوسه گه يوسف زهرا حسين

نام تو را گفت عدو ناسزا

از چه تو گفتيش ز رافت دعا

با همه فضل و شرف و علم تو

دشمن تو شد خجل از حلم تو

اى به فدايت پدر و مادرم

مدح تو در اوج دهان گوهرم

(ميثم) و عبد مطيع توام

عاشق ديدار بقيع توام

بسر مى‏ پرورانم من هواى حضرت باقر - شهادت امام باقر ع

بسر مى‏ پرورانم من هواى حضرت باقر

بدل باشد مرا شوق لقاى حضرت باقر

ز عشقش جان من بر لب رسيده كس نمى‏ داند

كه نبود چاره ساز من سواى حضرت باقر

بگوشم هاتف غيبى سرود اين نكته را ديشب

كه باشد رخش دانش زير پاى حضرت باقر

چنان بگرفته علمش آفاق را يكسر

كه پيچيده در اين عالم صداى حضرت باقر

پيمبر گفت با جابر كه خواهى ديد باقر را

سلام از من رسان آنكه براى حضرت باقر

سوالاتى كه از وى كرده دانشمند نصرانى

جوابش را شنيد از گفته‏ هاى حضرت باقر

مسلمان گشت راهب ناگهان در محضر آن شه

منور شد دل او از ولاى حضرت باقر

شد آسان وضع حمل گرگ وحشى بيابانى

به روى قله ى كوه از دعاى حضرت باقر

بر ستاخيز اگر خواهى نجات از كرمى محشر

برو در سايه ظل هماى حضرت باقر

فرد عاجز بود ز اوصاف بى پايان آن سرور

كميت لفظ لنگ است از ثناى حضرت باقر

جلال و شان و قدر آن امام پاك بازان را

نمى‏ داند كسى غير از خداى حضرت باقر

(رضائى) ايستاده بر در دولتسراى او

چو سائل منتظر بهر عطاى حضرت باقر

قوام هستى محيط امكان - شهادت امام باقر ع

قوام هستى محيط امكان

بلوغ خلقت شكوه ايمان

فروغ توحيد دليل سرمد

بيان وحدت لسان برهان

بهشت رحمت صفاى جنت

بهار طوبى جمال يزدان

امام باقر كه فيض وافر

دهد كلامش به علم و عرفان

كه را شناسد جهان تحقيق؟

كه برتر از او كشيده ايوان

بدست سبزش رياض دين را

نموده خرم چنان گلستان

بداده قولش كلام حق را

هزار تفسير هزار عنوان

پناه قرآن ز كفر و باطل

ز كفر و باطل پناه قرآن

ولادتش را عنايتى دان

به اهل تقوى به اهل ايمان

به شا د باش دل پيمبر

دلى نباشد كه نيست شادان

مرا ز شوق است نواى شادى

چنانكه بر شاخ هزار دستان

ترانه خيزد ز تار پودم

قصيده ريزم ز جوهر جان

به هر كه بينم چو ناى مطرب

بود خوش آوا بود عزاخوان

مواليان را بشارت اين روز

معاندان را عذاب نيران

به يمن ميلاد و زاد روزش

نواى شادى رسد به كيوان

به مدح پنجم ولى مطلق

من اين قصيدت برم به پايان

اى بوسه گاه جن و ملك، خاك پاى تو - شهادت امام باقر ع

اى بوسه گاه جن و ملك، خاك پاى تو

جان تمام عالم خاكى فداى تو

اى اختر سپهر ولايت، كه تا ابد

عالم منور است به نور لقاى تو

از شهريار كشور دانش، كه در جهان

نشناخت كس مقام تو را جز خداى تو

اى ريزه خوار سفره علمت جهانيان

خورشييد علم، كرده طلوع از سراى تو

اى باقر العلوم كه هنگام مكرمت

باشد هزار حاتم طايى گداى تو

پنجم ولى و حجت خلاق عالمى

لوح دل است مهر به مهر و ولاى تو

در عرصه وجود نهى قبل از آنكه پاى

داده سلام احمد مرسل براى تو

هر كس تورا شناخت، دل از ديگرى بريد

بيگانه گشت با همه كس، آشناى تو

چندين هزار عالم و دانشور فقيه

آمد برون ز مكتب و دانشسراى تو

آن پير سالخورده راهب تو را چو ديد

اسلام پيشه كرده و شد مبتلاى تو

خوان طعام، آور از بهر ميهمان

از حجره تهى يد قدرت نماى تو

يك عمر سوخت قلب تو از كينه هشام

آن دشمن سياه دل بى حياى تو

تنها نه در عزاى تو چشم بشر گريست

آن دشمن سياه دل بى حياى تو

اى خفته همچو گنج، به ويرانه بقيع

پر مى‏ زند كبوتر دل، در هواى تو

در را به روى امت اسلام بسته‏ اند

آن گمرهان كه بى خبرند از صفاى تو

يابن الحسن گشوده نگردد به روى خلق

اين در مگر به پنجه مشكل گشاى تو

فولادى است پير غلام شكسته دل

چشم اميد بسته، به لطف و عطاى تو

دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر - شهادت امام باقر ع

دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر

كه گويم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر

نديده ديده ى گيتى به علم و دانش و تقوا

كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر

ز بهر رفع حاجات و نياز خويش گرديده

سلاطين جهان يكسر گداى حضرت باقر

زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر

نزايد مادر گيتى ز بهر خدمت مردم

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر

به ذرات جهان يكسر بود او هادى و رهبر

كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر

برو كسب فضيلت كن چو مردان خدا اى دل

ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر

اگر گردد شفيع ما بنزد خالق يكتا

بهر هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر

ز اندوه و غم و محنت بود آسوده و راحت

بزير سايه و تحت لواى حضرت باقر

اى شمع بزم دين، يا باقرالعلوم - شهادت امام باقر ع

اى شمع بزم دين، يا باقرالعلوم

وى آيت مبين، يا باقرالعلوم

اى سرور امم، وى پنجمين امام

معصوم هفتمين، يا باقرالعلوم

مرآت طاوها، ريحانه ‏ى نبى

فرزند يا و سين، يا باقرالعلوم

اى مهر دل فروز، در آسمان علم

وى يار مه جبين، يا باقرالعلوم

اى حجت خدا، ما را شفيع شو

در روز واپسين، يا باقرالعلوم

اى آفتاب علم، آئينه‏ ى كمال

چشم و چراغ دين، يا باقرالعلوم

اى نور كردگار، هستى تو يادگار

بر زين العابدين، يا باقرالعلوم

رسواى خاص و عام، كردى هشام را

با نطق آتشين، يا باقرالعوم

اى ماه هاشمى، شد قلب اهل دل

با مهر تو عجين، يا باقرالعلوم

اى كشته ستم، عالم به ماتمت

با غم شده قرين، يا باقرالعلوم

شمع وجود تو، شد قطره قطره آب

از سوز زهركين، يا باقرالعلوم

شد طبع «حافظى» از خرمن ادب

پيوسته خوشه چين، يا باقرالعلوم

من غصه دار غصه هايى قرينم - شهادت امام باقر ع

من غصه دار غصه هايى قرينم

من كربلا را يادگار آخرينم

من يادگار روزهاى خاك و خونم

من يادگار چهره‏هاى لاله گونم

من تشنگى در خيمه را احساس كردم

ياد از دو دست خونى عباس كردم

من كودكى بودم كه آهم را شنيدند

ديدم سر جدّ غريبم را بريدند

من ديده‏ام در وقت تشييع جنازه

اسبان دشمن را كه خورده نعل تازه

من با خبر هستم ز باغى بى شكوفه

خورشيد را بر نيزه ديدم بين كوفه

گرچه كنون مسموم از زهر هشامم

من كشته ويرانه‏اى در شهر شامم

سوغات من از كربلا درد و محن بود

پژمردگى لاله هايى در چمن بود

من روضه خوانى در منا بر پا نمودم

خود روضه خوان قتل آن مظلوم بودم

من سوختم از داغ بانوى مدينه

سنگ مدينه مى‏زدم هر دم به سينه

حالا كه نقش زهر كين در جسم مانده

از جسم پاك من فقط يك اسم مانده

يارب هشام آرامش من را به هم زد

او ظلم را در دفتر ظلمت رقم زد

يارب! قرارم را ز نيرنگش ربوده

در مجلس مستى مرا دعوت نموده

زهر عدو خون كرده قلب آتشين را

گريان نموده چشم زين العابدين را

ای دومین محمد و ای پنچمین امام - شهادت امام باقر ع

ای دومین محمد و ای پنچمین امام

از خلق و از خدای تعالی تو را سلام

چشم و چراغ فاطمه، خورشید هفت نور

روح و روان احمد و فرزند چار امام

آن هفت نور روشنی چشم هفت آفتاب

آن چار امام خود پدر این چهار امام

وصف تو را نگفته خدا جز به افتخار

نام تو را نبرده نبی جز به احترام

هم ساکنان عرش به پایت نهاده رخ

هم طایران سدره به دستت همیشه رام

حکم خدا به همت تو گشته پایدار

دین نبی به دانش تو مانده مستدام

با آنهمه جلال و مقامی که داشتی

دیدی ستم ز خصم ستمگر علی الدوام

گه دید چشم پاک تو بیداد از یزید

گاهی شنید گوش تو دشنام از هشام

گریند در عزای تو پیوسته مرد و زن

سوزند از برای تو هر روز خاص و عام

گاهی به دشت کرب و بلا بوده ای اسیر

گاهی به کوفه بر تو شد ظلم، گه به شام

خوانند سوی بزم یزیدت، بدان جلال

بردند در خرابه شامت بدان مقام

گر کف زدندن اهل ستم پیش رویتان

گر سنگ ریختند بر سرهایتان زبام

راحت شدی ز جور و جفای هشام دون

آندم که گشت عمر تو را از زهر کین تمام

داریم حاجتی که ز لطف و عنایتی

بر قبر بی چراغ تو گئیم یک سلام

«میثم» هماره وصف شما خاندان کند

ای مدحتان بر اهل سخن خوشترین کلام

فروزان گهرِ پاكِ بقيع - شهادت امام باقر ع

فروزان گهرِ پاكِ بقيع

گل پرپرشده در خاك بقيع

با سلامت كنم آغاز كلام

اى ترا! ختم رُسُل گفته سلام

پنجمين حجّت و هفتم معصوم

بابى اَنْتَ كه گشتى مسموم

اى فداى حق و قربانى دين!

كرده يك عمر نگهبانى دين!

تنت از درد و الم كاسته شد

تا كه دين قامتش آراسته شد

اى ز آغاز طفوليت خويش

بوده در رنج و غم و درد، پريش

از عدو ظلم و شرارت ديده

چون پدر رنج اسارت ديده

خار در پا و رَسَن در بازو

رفته اى با اُسرا در هر سو

كرده خون خاطرت اى شمع ولا

محنت واقعه كربوبلا

كربلا ديده اى و كوفه و شام

اى شهيد از اثر ظلم هشام

آتش غم پر و بالت را سوخت

زهر كين، شعله به جانت افروخت

اثر زهرِ به زين آلوده

كرده اعضاى ترا فرسوده

نزد حق يافته فيض ديدار

جسم تو خفته و روحت بيدار

خود تو مظلومى و قبر تو خراب

ديده دهر ازين غصه پر آب

شيعه را دل ز عزايت شده داغ

كه بود قبر تو بى شمع و چراغ

ظلمِ اين امتِ دور از ادراك

كرده يكسان حَرمت را با خاك

با چنين ظلم و ستم از اعدا

بهتر اينست كه قبر زهرا

مخفى از ديده دشمن گردد

تا ز هر حادثه ايمن گردد

آسمان اشك غم از ديده ما بيرون كرد - شهادت امام باقر ع

آسمان اشك غم از ديده ما بيرون كرد

دل ما را ز غم و غصّه لبالب خون كرد

هر دلى رسته ز غم بود، به غم كرد دچار

هر سرى لاف زد از عقل و خرد مجنون كرد

هر كه در دايره عشق و وفا گام نهاد

چرخش از دايره عشق و وفا بيرون كرد

پنچمين حجت حق حضرت باقر كه خدا

بهر او خلقت اين دايره گردون كرد

گشت مسموم جفا از اثر زهر وليد

شيعيان را به جهان غمزده و محزون كرد

چه دهم شرح غمش را كه ندانم به خدا

با دل خسته او زهر هلاهل چون كرد

گويم آن قدر كه تا بر سر زين جاى گرفت

آسمان زين فلك از غم او وارون كرد

قدر اين گوهر يكدانه ندانست فلك

كه غريبانه به زير لحدش مدفون كرد

مى رود اشگ غم از چشم ملايك «خسرو»

شعر جانسوز تو چون چشم ملك جيحون كرد

دلم پَر مى زند امشب براى حضرت باقر - شهادت امام باقر ع

دلم پَر مى زند امشب براى حضرت باقر

كه گويم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر

نديده ديده گيتى به علم و دانش و تقوا

كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر

ز بهر رفع حاجات و نياز خويش گرديده

سلاطين جهان يكسر گداى حضرت باقر

زبان از وصف او اَلكَن قلم از مدح او عاجز

كه جز حق كس نمى داند بهاى حضرت باقر

نزايد مادر گيتى ز بهر خدمت مردم

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر

بود عقل بشر مات و به حيرت عارف و دانا

ز صدق و پاكى و مهر و وفاى حضرت باقر

به ذرات جهان يكسر بود او هادى رهبر

كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر

به زير ابر پنهان شد مه و خورشيد از حجلت

ز شرم نورروى دلرباى حضرت باقر

برو كسب فضيلت كن چو مردان خدا اى دل

ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر

اگر گردد شفيع ما به نزد خالق يكتا

به هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر

خدا ايمن كند او را ز بيم آتش دوزخ

هر آن كس پا گذارد جاى پاى حضرت باقر

ز اندوه و غم و محنت بود آسوده و راحت

به زير سايه و تحت لواى حضرت باقر

بود «ژوليده» را اين بس كه از لطف خداوندى

زند صبح و مسا دم از ولاى حضرت باقر

اى ز سرو قدّ رعنا بر صنوبر طعنه زن - شهادت امام باقر ع

اى ز سرو قدّ رعنا بر صنوبر طعنه زن

 و اى ز ماه روى زيبا مهر را رونق شكن

همچو من هر كس رخ و قد تو بيند تا ابد

 فارغ است از ديدن خورشيد و از سرو چمن

گر خرامى صبحدم در طرف باغ اى گل عذار

 غنچه از شرم دهانت هيچ نگشايد دهن

اى تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبرى

هر كجا دارند خوبان دو عالم انجمن

نسبت حسن تو با يوسف نشايد داد از آنك

 صد هزاران يوسفت افتاده در چاه ذقن

چشم جادويت نموده شرح بابل مختصر

 بوى گيسويت شكسته رونق مشك ختن

كى توانم كرد وصف و چون توانم داد شرح

 ز آنچه عشقت مى كند اى نازنين با جان من

بس بود طبعم پريشان از غم زلفت مگر

با خيال قد رعنايت كنم موزون سخن

در مديح صادر اول امام پنجمين(عليه السلام)

 كش بود مدّاح ذات ذوالجلال ذوالمنن

شبل حيدر سبط پيغمبر خديو انس و جان

مخزن علم النبيّين كاشف سرّ و علن

حضرت باقر ضياى ديده خيرالنسا

 حامى شرع رسول الله هوادار سنن

جلّ اجلاله توانايى كه گر خواهد كنى

 روز، شب، خورشيد، مه، افلاك، غبرا، مرد و زن

دى به يك ايماى او گردد بهار و خار، گل

 بلبل و قمرى شوند از امر او زاغ و زغن

بىولاى آن گل گلزار دين نبود، اگر

 لاله خيزد در چمن يا سبزه رويد از دمن

كوى او چون خانه حق قبله اهل يقين

 اسم او چون اسم اعظم دافع رنج و محن

هم به آدم شد مغيث و هم به نوح آمد معين

 هم به عيسى گفت: كلّم هم به موسى گفت: لن

من چه گويم وصف ذاتش جز كه عجز آرم به پيش

 درّ درياى حقيقت را كه مى داند ثمن؟